حكيم ابوالقاسم فردوسى
540
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
خواهى ديد . زيرا من به تنهايى و بىهيچ گروهى همچون كوه و سوار بر اسپى به مانند كوه مىآيم و اگر باد گرز من به سرت آيد ، مادرت بر تو خواهد گريست . اگر هم كه در آوردگاه كشته نشدى ، تو را در بند آورم و بر روى زين به نزد شاه ايران ببرم تا ديگر چنين بندهاى با شهريار خود در آوردگاه كارزار نجويد . بازگشتن رستم به ايوان خود چون رستم به سراپرده آمد ، چندى در پيش در بايستاد . آنگاه به درگاه روى كرد و گفت : اى سراى اميد ، خوش آن روز كه جمشيد به درون تو رفت . تخت كِي كاووس و روزگار كى خسرو نيك پِى نيز همايون بود . ليك اكنون كه ناشايستى بر تخت تو نشسته ، در فرّهى بر تو بسته شده است . اسفنديار پهلوان اين سخنان را بشنيد . پس پياده به پيش رستم نامدار آمد و گفت : اى نيك انديش ، چرا به سراپرده تيز گشتى ؟ براستى كه سزاوار است اگر خردمندان ، نام اين سرزمين زابلستان را غلغلستان بگذارند . زيرا كه چون ميهمان از ميزبان سير گردد ، نام پاليزبان را به زشتى مىبرد . آنگاه اسفنديار به سراپرده روى كرد و گفت : چه روزگار بدى بود كه جمشيد را در كنار خود داشتى . زيرا كه او راه يزدان گيهان را رها كرد و نه روزگارش در اين گيتى خوش بود و نه بهشت خرّم را يافت . آن روز هم كه پرده و سايهبان كاووس شاه و سپاهيانش بودى ، چه روزگار بدى بود . زيرا كه آهنگ آن داشت كه راز يزدان را بجويد و مىخواست اختران را به درستى ببيند . سراسر زمين را پر از آشوب و تاراج و دشنه و چوب كرد . اكنون بزرگى همچون گشتاسپ است كه كسى چون جاماسپ در پيش او ايستاده است . در يك سوى او زردشت نشسته كه به همراه زند از بهشت آمده است و در سوى ديگر او پشوتن - آن نيكمرد پهلوان - نشسته كه گرم و سرد